تبليغاتX
هر چه می خوا هد دل تنگت بگو

هر چه می خوا هد دل تنگت بگو

بگذار هر روز رویایی باشد در دست. عشقی باشد در دل. دلیلی باشد برای زندگی...

یک سال دیگر گذشت

درست یک سال از آخرین باری که این تارنگار رو بروز کردم میگذره و الان باز به همون بهونه دارم اینجا رو بروز میکنم.

تولدت مبارک...

بازم مثل سالهای قبل واست بهترینها رو آرزو میکنم.

آرزومند آرزوهات س

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:33  توسط   | 

تولدت مبارک <<زهره>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:3  توسط   | 

مار و ماه

تو فکر نوشتن اين پست بودم که ياد خاطره ای از دوران کودکی ام افتادم که با این ماه مبارک بی نسبت نیست.

کوچولو که بودم در ماه رمضون برنامه کودکان يه انيميشن کوتاه و بسيار ابتدایي رو پخش ميکرد که يه سرودی رو هم بر روي اون گذاشته بودن به اسم ماه رمضون اگر اشتباه نکنم(اگر کسی يادش هست نامه صحيحش رو بهم بگه لطفاً)

قسمتی از اون سرود که من هميشه زمزمه ميکردم و يه جورایي عادت شده بود براي من به اين صورت بود: "ماه رمضون، ماه قرآن است، ماهی که خدا ان را آفريده است" يه همچين چيزي. از طرفی من فکر ميکردم اين خواننده گرامی ميخواند: "مار رمضون، مار قرآن است، ماری که خدا ان را آفريده است"

هميشه در انتظار ديدن اون مار خوش خط و خال بودم اما خبری نميشد! به اين نتيجه رسيدم که تلويزيون توي يه لحظه نشونش داده و حالا به هر دليل که ميتونسته وجود داشته باشه، متوجهش نشدم! يادم هست سعی ميکردم از ابتدا با دقت و بدون اينکه حتی پلکی بزنم پاي اون سرود بشینم بلکه بتونم تصوير اون مار محترم رو ببينم اما بازم روز از نو و روزی از نو...

آخر دست به اين نتيجه رسيدم که يا اين تلويزيون از من خوشش نمياد يا برنامه کودکان و خردسالان! براي همين هم هر طوری شده مانع از اين ميشن که بتونم به هدفم برسم!

اين گذشت تا اينکه ما رو به دبستان ابتدي بردن. يه روزی پيش از آغاز ماه مبارکه رمضون خانم معلم راجع به ماه مبارک صحبت ميکردن و ميگفتن: در ماه مبارک رمضون چنین و چنان میشود! خلاصه من رفتم توي فکر.

واقعاً جريان چي هست؟!؟ مار مبارک يا ماه مبارک؟!؟ در آخر به اين نتيجه رسيدم که حتماً اشتباهی شده!! از طرفی جرات نميکردم به محضر حضرت خانم معلم جسارت و بی ادبی نموده، اشتباه ايشان رو گوشزد کنم!!

به خونه که رفتم باز همينطور فکر ميکردم و اين مسئله ای شده بود براي من که بالاخره مار يا ماه!؟

بالاخره فردای اون روز شد و ما بمدرسه رفتیم، اونجا بود که ديدم همه ميگن: ماه! نه مار!! ديگه به درستی متوجه شدم انگار ماه است نه مار! با این وجود براي محکم کاری هم که شده بود از يکی از دوستان همکلاسيم پرسيدم. اونم با خنده بهم گفت:

- ماه صحيح هست نه مار!

- اما آخه چطور ممکنه!!؟ خودم از سروده برنامه کودک شنيدم!

- اشتباه شنيدی!

و این باعث شد که حسابی با هم بخنديم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:53  توسط   | 

گل صداقت و عشق خدائی

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود. و این بود پیدایش یک عشق خدائی در زندگی انسان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:32  توسط   |